ادمیزادست دیگر

گاهی فقط حضور دارد در دیداری

یا شاید در یک کنجکاوی ساده

 یا در بین کلماتی

که دوست نجواکنان به دل اشنایی اش میدهد

ادمیزاد گاه نمیداند دوست داشتن دلیلی ندارد

 حسی میاید اشنا میشود روزنه های خالی را پر میکند و از سر شادی فریاد میزند

+ نوشته شده در شنبه سی و یکم فروردین 1392ساعت 14:51 توسط فاطمه کاشانی |

بیا با هم حرف بزنیم ...

درددل های داغت همه چیز را در خود حل میکند...

 مشکلات که دیگر چیزی نیست...!!!!

+ نوشته شده در شنبه سی و یکم فروردین 1392ساعت 14:45 توسط فاطمه کاشانی |

استاد تمام رموز نقاشی را به من  اموخت

جز این که چگونه میتوانم

یک دنیا را میان مردمک چشمانت جای دهم؟!!! ....

+ نوشته شده در شنبه سی و یکم فروردین 1392ساعت 14:40 توسط فاطمه کاشانی |

دلاویزترین

از دل افروز ترین روز جهان،

خاطره ای با من هست.

به شما ارزانی :

***

سحری بود و هنوز،

گوهر ماه به گیسوی شب آویخته بود .

گل یاس،

عشق در جان هوا ریخته بود .

من به دیدار سحر می رفتم

نفسم با نفس یاس درآمیخته بود .

***

می گشودم پر و می رفتم و می گفتم : (( های !

بسرای ای دل شیدا، بسرای

این دل افروزترین روز جهان را بنگر !

تو دلاویز ترین شعر جهان را بسرای !

 

آسمان، یاس، سحر، ماه، نسیم،

روح درجسم جهان ریخته اند،

شور و شوق تو برانگیخته اند،

تو هم ای مرغك تنها، بسرای !

همه درهای رهائی بسته ست،

تا گشائی به نسیم سخنی، پنجره ای را، بسرای !

بسرای ... ))

من به دنبال دلاویزترین شعر جهان می رفتم !

***

در افق، پشت سرا پرده نور

باغ های گل سرخ،

شاخه گسترده به مهر،

غنچه آورده به ناز،

دم به دم از نفس باد سحر؛

غنچه ها می شد باز .

 

غنچه ها می رسد باز،

باغ های گل سرخ،

باغ های گل سرخ،

یك گل سرخ درشت از دل دریا برخاست !

چون گل افشانی لبخند تو،

در لحظه شیرین شكفتن !

خورشید !

چه فروغی به جهان می بخشید !

چه شكوهی ... !

همه عالم به تماشا برخاست !

من به دنبال دلاویزترین شعر جهان می گشتم !

***

دو كبوتر در اوج،

بال در بال گذر می كردند .

دو صنوبر در باغ،

سر فرا گوش هم آورده به نجوا غزلی می خواندند .

مرغ دریائی، با جفت خود، از ساحل دور

رو نهادند به دروازه نور ...

چمن خاطر من نیز ز جان مایه عشق،

در سرا پرده دل

غنچه ای می پرورد،

- هدیه ای می آورد -

برگ هایش كم كم باز شدند !

برگ ها باز شدند :

ـ « ... یافتم ! یافتم ! آن نكته كه می خواستمش !

با شكوفائی خورشید و ،

گل افشانی لبخند تو،

آراستمش !

تار و پودش را از خوبی و مهر،

خوشتر از تافته یاس و سحربافته ام :

((دوستت دارم )) را

من دلاویز ترین شعر جهان یافته ام !

***

این گل سرخ من است !

دامنی پر كن ازین گل كه دهی هدیه به خلق،

كه بری خانه دشمن !

كه فشانی بر دوست !

راز خوشبختی هر كس به پراكندن اوست !

در دل مردم عالم، به خدا،

نور خواهد پاشید،

روح خواهد بخشید . »

 

تو هم، ای خوب من ! این نكته به تكرار بگو !

این دلاویزترین حرف جهان را، همه وقت،

نه به یك بار و به ده بار، كه صد بار بگو !

«دوستم داری » ؟ را از من بسیار بپرس !

« دوستت دارم » را با من بسیار بگو

+ نوشته شده در شنبه سی و یکم فروردین 1392ساعت 11:14 توسط نیلوفر حمیدی |

 

شعر «زندگی» از سهراب سپهری

زندگی شاید آن لبخندی ست، که دریغش کردیم/ زندگی زمزمه پاک حیات ست، میان دو سکوت/ زندگی، خاطره آمدن و رفتن ماست.....

 

شب آرامی بود
 می روم در ایوان، تا بپرسم از خود

زندگی یعنی چه؟
مادرم سینی چایی در دست
گل لبخندی چید، هدیه اش داد به من
خواهرم تکه نانی آورد، آمد آنجا
لب پاشویه نشست
پدرم دفتر شعری آورد، تکیه بر پشتی داد
شعر زیبایی خواند، و مرا برد،  به آرامش زیبای یقین
:با خودم می گفتم
زندگی،  راز بزرگی است که در ما جاریست
زندگی فاصله آمدن و رفتن ماست
رود دنیا جاریست
زندگی ، آبتنی کردن در این رود است
وقت رفتن به همان عریانی؛ که به هنگام ورود آمده ایم
دست ما در کف این رود به دنبال چه می گردد؟
!!!هیچ
زندگی، وزن نگاهی است که در خاطره ها می ماند
شاید این حسرت بیهوده که بر دل داری
شعله گرمی امید تو را، خواهد کشت
زندگی درک همین اکنون است
زندگی شوق رسیدن به همان
فردایی است، که نخواهد آمد
تو نه در دیروزی، و نه در فردایی
ظرف امروز، پر از بودن توست
شاید این خنده که امروز، دریغش کردی
آخرین فرصت همراهی با، امید است
زندگی یاد غریبی است که در سینه خاک
به جا می ماند
 
زندگی، سبزترین آیه، در اندیشه برگ
زندگی، خاطر دریایی یک قطره، در آرامش رود
زندگی، حس شکوفایی یک مزرعه، در باور بذر
زندگی، باور دریاست در اندیشه ماهی، در تنگ
زندگی، ترجمه روشن خاک است، در آیینه عشق
زندگی، فهم نفهمیدن هاست
زندگی، پنجره ای باز، به دنیای وجود
تا که این پنجره باز است، جهانی با ماست
آسمان، نور، خدا، عشق، سعادت با ماست
فرصت بازی این پنجره را دریابیم
در نبندیم به نور، در نبندیم به آرامش پر مهر نسیم
پرده از ساحت دل برگیریم
رو به این پنجره، با شوق، سلامی بکنیم
زندگی، رسم پذیرایی از تقدیر است
وزن خوشبختی من، وزن رضایتمندی ست
زندگی، شاید شعر پدرم بود که خواند
چای مادر، که مرا گرم نمود
نان خواهر، که به ماهی ها داد
زندگی شاید آن لبخندی ست، که دریغش کردیم
زندگی زمزمه پاک حیات ست، میان دو سکوت
زندگی، خاطره آمدن و رفتن ماست
لحظه آمدن و رفتن ما، تنهایی ست
من دلم می خواهد
قدر این خاطره را دریابیم.

                           سهراب سپهری

+ نوشته شده در شنبه سی و یکم فروردین 1392ساعت 11:10 توسط فاطمه علیپور |

این یه شعر واره است از خودم اگر خدا قبول کنه. میگم شعر واره، چون مطمئن نیستم وزن عروضی و سایر نکاتش همگی درست رعایت شده باشه.

با سری به زیر و لبی عذرخواه حضرت مولانا، این ناچیز را به شمس فروتن خود تقدیم میکنم  و میدانم عظمت روحش مرا از آوردن هر نامی معذور می دارد.

کم و کاستی هایش را بر من ببخشایید.

 

 

آن زمانی که هنوز

قطعه ای بود درونم که دلش می خواندند

و در آن شهری بود

مملو از نام مسیحایی تو بر در هر صحن و سرا،

من همان من بودم.

فارغ از این منزل

که به مهمانخانه ای میماند

پر ز بیگانه و صد نقش ز بیداد و جفا،

بر در و دیوارش.

خوش و سرمست

ز جادوی سیه چشمانی

که به یک طرفه نگاهی

بربودند دل و دین و همه هستی من،

لیک ننشست یک لحظه غبار کینه

روی ناز آینه های تر و روحانی من

دست بر زلف نگار

زیر لب نجواکنان بدرود میگفتم همی

کاروانان را که میرفتند با بار دو صد شکر و ثنا

رو به سوی کردگار

بخت ما همچو دماوند بلند اما حیف

نیست زینهار ز چشم مردم

و به هنگامه فریاد و خروش رعدی

تو ز کاشانه این سر در گم

پر کشیدی به کجا؟

نتوان گفت چرا...

بنگر ای ماه که چون قامت من گشت هلال

اشک کم ریز خدارا ای میغ

که به سیلاب روانت نشود پاک روان من از این غم در حال

و ز زجری که به دل گشت روا

گشته واجب به من سوخته دل

وقف جان در ره یاری

که نگشته آزاد یک دم از بند دل این بد فال

قاصدک در دستم،

چشم چون بر بستم،

عکس چشمان عجیب آن یار

پشت چشمان تهی از فرحم

آمد و باز روان شد

سیل اشکی بسیار...

گفتمش: رو به سر کوی نگار

و بدانجا که رسیدی

یاب آن اختر گم کرده دیار

و رسان نیک سلامی ز منش

بگو ای رفته ز بوم و بر خود

تو بیا تا سر هر کوچه دل

ریسمانی بندم

همه از نرگس و یاس

و همانجا

کنم آن واجب ناقابل و کوچکتر خود،

زود ادا...

(الم)

+ نوشته شده در جمعه سی ام فروردین 1392ساعت 15:8 توسط ملیحه تورانی |

ای دل مباش یک دم خالی از عشق و مستی                        وانگه برو که رستی از نیستی و هستی

heart don't for amoment be without love and drunkenness 

go at the time when escaping into existence from nothingness

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1392ساعت 9:59 توسط فاطمه کاشانی |

الا یا ایها الساقی ادر کاسا ونا ولها                                  که عشق اسان نمود اول ولی افتاد مشکل ها

oh cup-brearer,circulate offer the cup this way for love at first seemed easy but problems come to stay

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1392ساعت 9:54 توسط فاطمه کاشانی |

یک شبی مجنون نمازش را شکست                                          بی وضو در کوچه ی لیلا نشست

عشق ان شب مست مستش کره بود                                        فارغ از جام الستش کرده بود

گفت یا رب از چه خارم کرده ای                                             بر صلیب عشق خوارم کرده ای

خسته ام زین عشق دلخونم نکن                                          من که مجنونم تو مجنونم نکن

مرد این بازیچه دیگر نیستم                                                 این تو و لیلای تو من نیستم 

گفت ای دیوانه لیلایت منم                                                 در رگ و پیدا و پنهانت منم

سال ها با جور لیلا ساختی                                               من کنارت بودم و نشناختی

....      

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1392ساعت 9:48 توسط فاطمه کاشانی |

 

Photo

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1392ساعت 23:13 توسط بتول ناصری |


پس از زهرا علی بی همزبان شد

اسیر امتی نامهربان شد

علی تنهاست در یک قوم گمراه

زبانش را که می فهمد به جز چاه

پس از او کیسه ی نان و رطب کو

صدای ناله های نیمه شب کو

خدایا کاش آن شب بی سحر بود

که تیغ ابن ملجم شعله ور بود

اذان گفتند و ما در خواب بودیم

علی تنها به مسجد رهسپر بود

در آن شب تا قمر در عقرب افتاد

غم عالم به دوش زینب افتاد

فدک شد پایمال نا نجیبان

علی لرزید و در تاب وتب افتاد

یقین دارم به جرم فتخ خیبر

فدک در دست آل مرحب افتاد

علی جان کوفیان غیرت ندارند

که فرمان تو را گردن گذارند

علی جان کوفیان خفت پذیرند

که دامان بلندت را بگیرند

علی جان کوفیان با سیاست

جدا کردند دین را از سیاست

به نام دین سر دین را شکستند

دو بال مرغ آذین را شکستند

به پیشانی اگر چه پینه دارند

ز فرزند تو در دل کینه دارند

شغالان شیرها را سر بریدند

کبوتر بچگان را پر بریدند

بیا زهرا علی در بستر افتاد

چنان شمعی که در خاکستر افتاد

*************

******************

***********************

******************************

بی تو لب به خنده وا نمی کند علی

بی تو فضه را صدا نمیکند علی

گوشه ای حسن نشسته گوشه ای حسین

گوشه ای به ناله ی شبانه زینبین

فاطمه پشت در افتاد لگد سنگین بود

تلخی کام علی بر چه کسی شیرین بود

تفسیر زهرا این دو حرف است

قامت خمیده محراب کوتاه

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1392ساعت 19:48 توسط زهرا محرمی |

ازمرز خوابم می گذشتم

سایه تاریک یک نیلوفر 

روی همه این ویرانه فروافتاده بود.

کدامین بادبی پروا

دانه این نیلوفر را به سرزمین خواب من آورد؟

درپس درهای شیشه ای رؤیاها،

درمرداب بی ته آینه ها،

هرجاکه من گوشه ای ازخودم رامرده بودم

یک نیلوفرروییده بود.

گویی اولحظه لحظه درتهی من می ریخت

ومن درصدای شکفتن او

لحظه لحظه خودم رامی مردم

هشت کتاب/سهراب سپهری

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم فروردین 1392ساعت 16:58 توسط فاطمه مسلمی |


غنچه از خواب پرید ... و گلی تازه به دنیا آمد ...
خار خندید و به گل گفت : سلام ... و جوابی نشنید ...
خار رنجید ولی هیچ نگفت ...
ساعتی چند گذشت ... گل چه زیبا شده بود ...
دست بی رحمی آمد نزدیک ... گل سراسیمه ز وحشت افسرد ...
لیک آن خار در آن دست خلید ... و گل از مرگ رهید ...
صبح فردا که رسید ... خار با شبنمی از خواب پرید ...
گل صمیمانه به او گفت : سلام ...

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1392ساعت 10:20 توسط زهرا محرمی |


دوبیتی هایی از محسن عرب خالقي

نگاه سرد مردم بود و آتش

صدا بين صدا گم بود و آتش

بجاي تسليت با دسته ي گل

هجوم قوم هيضم بود و آتش

***

گرفتي از مدينه گفتنت را

دريغ از من نمودي ديدنت را

ولي با من بگو ساعت به ساعت

چرا كردي عوض پيراهنت را

***

كمي از غسل زير پيرهن ماند

كمي از خون خشك بر بدن ماند

كفن را در بغل بگرفت و بو كرد

همان طفلي كه آخر بي كفن ماند

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1392ساعت 17:21 توسط زهرا محرمی |


غم دوران من گردد يتيمي

كه هم پيمان من گردد يتيمي

من از قد كمانت حتم دارم

بلاي جان من گردد يتيمي

***

نمي گويم كه تو نا مهرباني

زبس خون رفته از تو ناتواني

دلم خواهد در آغوشم بگيري

چه سازم كه شكسته استخواني

***

مكن مخفي به سينه آه، مادر

مرا كن از غمت آگاه ،مادر

مشو راضي پس از تو زنده باشم

گل خود را ببر همراه ،مادر

***

 

همي گردم به دنبال بهانه

زنم بوسه به جاي تازيانه

چو لبخند از لبانت رفته مادر

صفائي نيست در اين آشيانه

***

تو كه ركن تمام كائناتي

چرا با كودكان كم التفاتي

گمانم قبل تو زينب بميرد

شنيده ناله ي عجل وفاتي

***

تمناي دل زينب همينه

كه روي زانو مادر بشينه

الهي اين چه درد بي دوائي است

كه دختر روي مادر را نبينه

 

سروده جواد حيدري

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1392ساعت 17:18 توسط زهرا محرمی |

 
قطعه گمشده
اثر شل سيلور استاين
 
 
 
 
قطعه گم شده تنها نشسته بود ...
در انتظار کسی که از راه برسد
و او را با خود جایی ببرد
گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.net


بعضی ها با او جور در می آمدند ...گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.net



اما نمی توانستند قل بخورند
گروه اینترنتی
پرشین
استار | www.Persian-Star.net


بعضی دیگر قل می خوردند
اما جور در نمی آمدند
گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.net

بقیه داستان در ادامه مطلب...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1392ساعت 16:4 توسط فاطمه دهقانی زاده |

من به بعضی چهره ها چون زود عادت می کنم

 پـیـششـان سـر بـر نمی آرم، رعایت می کنم


 همچـنـانکـه بـرگ خـشـکـیده نمـاند بـر درخـت

مـایـه ی رنـج تـو بـاشـم رفـع زحمـت می کنم


 این دهـــــان بـاز و چـشم بی تحرک را ببخش

 آنـقــدر جــذابـیـت داری کـه حـیـرت می کـنـم 


 کـم اگـر با دوسـتـانم می نشینم جـرم تـوست

 هر کسی را دوست دارم در تـو رؤیـت می کنم


 فکر کردی چیست مـوزون می کند شعـر مـرا؟

 در قــدم بـرداشــتـن هـای ِ تـو دقـت می کـنم 


 یـک ســلامـم را اگـر پـاسـخ بـگـویی مـی روم

لـذتـش را بـا تـمـام شـهــر قـسـمـت می کنم 


 ترک ِ افـیـونی شبیه تو اگـر چه مشـکـل اسـت

 روی دوش دیــگـــران یـک روز تـرکـت می کـنـم


 تـوی دنـیـا هـم نـشـد بـرزخ کـه پـیـدا کـردمـت

 می نـشیـنم تـا قـیامـت بـا تـو صحبت می کنم...


کاظم بهمنی

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1392ساعت 15:56 توسط فاطمه دهقانی زاده |

به نسیمی همه راه به هم می ریزد

کی دل سنگ تو را آه به هم می ریزد


سنگ در برکه می اندازم و می پندارم

با همین سنگ زدن ، ماه به هم می ریزد


عشق بر شانه هم چیدن چندین سنگ است

گاه می ماند و نا گاه به هم می ریزد


انچه را عقل به یک عمر به دست آورده است

دل به یک لحظه کوتاه به هم می ریزد


آه یک روز همین آه تو را می گیرد

گاه یک کوه به یک کاه به هم می ریزد


فاضل نظری

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1392ساعت 15:39 توسط فاطمه دهقانی زاده |

رنگی  کنار شب

بی حرف مرده است

مرغی سیاه آمده از راه های دور

می خواند از بلندی بام شب شکست

سرمست فتح آمده از راه

این مرغ غم پرست

در این شکست رنگ

از هم گسسته رشته هر آهنگ

تنها صدای مرغک بی باک

گوش سکوت ساده می آراید

با گوشوار پژواک

مرغ سیاه آمده از راه های دور

بنشسته روی بام بلند شب شکست

چون سنگ، بی تکان

لغزانده چشم را

بر شکل های در هم پندارش

خوابی شگفت می دهد آزارش:

گل های رنگ سرزده از خاک های شب

در جاده های عطر

پای نسیم مانده ز رفتار

هر دم پی فریبی، این مرغ غم پرست

نقشی کشد به یاری منقار

بندی گسسته است

خوابی شکسته است

رویای سرزمین

افسانه ی شگفتن گلهای رنگ را

از یاد برده است

بی حرف باید از زخم این ره عبور کرد

رنگی کنار این شب بی مرز مرده است

+ نوشته شده در سه شنبه بیستم فروردین 1392ساعت 21:32 توسط مهسا شهسواری |

نشود فاش کسی آنچه میان من و توست

            تا اشارات نظر نامه رسان من و توست

گوش کن با لب خاموش سخن می گویم

            پاسخم گو به نگاهی که زبان من و توست

روزگاری شد و کس مرد ره عشق ندید

            حالیا چشم جهانی نگران من و توست

گر چه در خلوت راز دل ما کس نرسید

            همه جا زمزمه عشق نهان من و توست

گو بهار دل و جان باش و خزان باش، ار نه

            ای بسا باغ و بهاران که خزان من و توست

این همه قصّه فردوس و تمنّای بهشت

            گفت و گویی و خیالی ز جهان من و توست

نقش ما گو ننگارند به دیباچه عقل

            هر کجا نامه عشق است، نشان من و توست

سایه! زآتشکده ماست فروغ مه و مهر

            وه از این آتش روشن که به جان من و توست

ه.الف.سایه

+ نوشته شده در سه شنبه بیستم فروردین 1392ساعت 18:59 توسط ملیحه تورانی |

نبی به بوی بهشتی تو ارادت داشت

علی به جلوه هر روزه تو عادت داشت

کدام نور ز مصراع بیت تو جوشید؟

که شعله هم به در خانه ات داشت

(رضا جعفری)

+ نوشته شده در سه شنبه بیستم فروردین 1392ساعت 16:16 توسط فاطمه مسلمی |

یا علی رفتم بقیع اما چه سود

هر چه گشتم فاطمه انجا نبود

یا علی قبر پرستویت کجاست؟

ان گل صد برگ خوشبویت کجاست؟

هر چه باشد من نمک پرورده ام

دل به عشق فاطمه خوش کرده ام

حج من بی فاطمه بی حاصل است

فاطمه حلال صد ها مشکل است

+ نوشته شده در سه شنبه بیستم فروردین 1392ساعت 16:12 توسط فاطمه مسلمی |

 

  باز کن پنجره ها را، 

که نسیم روز میلاد اقاقی ها راجشن می گیرد،

 و بهار،روی هر شاخه، کنار هر برگ،شمع روشن کرده است.  

همه ی چلچله ها برگشتند،و طراوت را فریاد زدند.

کوچه یکپارچه آواز شده است،و درخت گیلاس،هدیه ی جشن اقاقی ها را،گل به دامن کرده است

باز کن پنجره ها را ای دوست!

هیچ یادت هست،که زمین را عطشی وحشی سوخت؟

برگ ها پژمردند؟تشنگی با جگر خاک چه کرد؟


هیچ یادت هست،توی تاریکی شب های بلند،سیلی سرما با خاک چه کرد؟

با سر و سینه ی گل های سپید،نیمه شب، باد غضبناک چه کرد؟

هیچ یادت هست؟


حالیا معجزه ی باران را باور کن!

و سخاوت را در چشم چمن زار ببین!و محبت را در روح نسیم، که در این کوچه ی تنگ،با همین دست تهی،

روز میلاد اقاقی هاجشن می گیرد. 

خاک، جان یافته است.

تو چرا سنگ شدی؟

تو چرا این همه دلتنگ شدی؟

 باز کن پنجره ها را...و بهاران را باور کن!

باز کن پنجره ها را...و بهاران را باور کن! 

 

 شاعر: فریدون مشیری

+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم فروردین 1392ساعت 17:27 توسط فاطمه دهقانی زاده |

خدایا آشنادیدمت وغریبانه عاشقت شدم

بخشنده پنداشتمت وگناه کارشدم

گرم دیدمت وسردترین لحظه به سراغت آمدم

 تومرا چه دیدی که وفادار ماندی!!!

+ نوشته شده در شنبه هفدهم فروردین 1392ساعت 22:31 توسط مرضیه بورکه |

بادبازیگوش

                            بادبادک را

             بادبادک

دست کودک را

                      هر طرف می برد

کودکی هایم

        با نخی نازک به دست باد

                                              آویزان!

+ نوشته شده در شنبه هفدهم فروردین 1392ساعت 22:15 توسط فائزه فرجی |

اگردروغ رنگ داشت

هرروز شایدده ها رنگین کمان دردهان ما نطفه می بست

وبی رنگی کمیاب ترین رنگها بود

اگر گناه وزن داشت

هیچ کس را توان آن نبود که قدمی بردارد

تواز کوله بار سنگین خویش ناله می کردی

و من شاید کمرشکسته ترین بودم

اگر همه ثروت داشتند

دل هاسکه هارا بیش ازخدا نمی پرستیدند

ویک نفردر کنار خیابان خواب گندم نمی دید

تادیگران از سرجوانمردی بی ارزش ترین سکه هایشان را نثار او کنند

اما بی گمان صفا وسادگی می مرد

اگرمرگ نبود

همه کافر بودند

وزندگی بی ارزش ترین کالا بود

ترس نبود،زیبایی نبود،وخوبی هم شاید...

اگرعشق نبود

 به کدامین بهانه می گریستیم ومی خندیدیم؟

کدام لحظه ی نایاب را اندیشه می کردیم؟

وچگونه روز های تلخ را تاب می آوردیم؟

آری بی گمان بیش از این ها مرده بودیم...

اگر خداوند

یک روز آرزوی انسان را برآورده می کرد:

من بی گمان     دوباره دیدن تورا آرزو می کردم      وتونیز

هرگز ندیدن مرا

آنگاه نمی دانم به راستی خداوند کدامیک را می پذیرفت؟؟؟

                                                                                            دکتر علی شریعتی

+ نوشته شده در شنبه هفدهم فروردین 1392ساعت 21:50 توسط فاطمه فرهمندی |

با زمزمه ی بهار بیدارم کن / از جرئت آبشار سرشارم کن

در عزلت بی عشق دلم می پوسد / ای باخبر از عشق خبر دارم کن

سلمان هراتی

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم فروردین 1392ساعت 22:33 توسط بنت الهدی چگینی |

یاد یک روز

خفته بودیم و شعاع آفتاب

بر سراپامان به نرمی می خزید

روی کاشی های ایوان،دست نور

سایه هامان را شتابان می کشید

موج رنگین افق پایان نداشت

آسمان از عطر روز آکنده بود

گرد ما گویی حریر ابر ها

پرده ای نیلوفری افکنده بود

«دوستت دارم»خموش و خسته جان

باز هم لغزید بر لبهای من

لیک گویی در سکوت نیمروز

گم شد از بی حاصلی آوای من

ناله کردم:آفتاب... ای آفتاب

بر گل خشکیده ای دیگر متاب

تشنه لب بودیم و او ما را فریفت

در کویر زندگانی چون سراب

در خطوط چهره اش ناگه خزید

سایه های حسرت پنهان او

چنگ زد خورشید بر گیسوی من

آسمان لغزید در چشمان من

آه... کاش آن لحظه پایانی نداشت

در غم هم محو و رسوا میشدیم

کاش با خورشید می آمیختیم

کاش همرنگ افق ها می شدیم

+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم فروردین 1392ساعت 23:38 توسط ریحانه مظاهری |

برآمد باد صبح و بوی نوروز به کام دوستان و بخت پیروز

مبارک بادت این سال و همه سال همایون بادت این روز و همه روز

سعدی شیرازی

+ نوشته شده در پنجشنبه یکم فروردین 1392ساعت 16:20 توسط بنت الهدی چگینی |